خب شاید حافظه ی خوبی نداشته باشم
اما خیلی خاطره بازم
یا یه خاطره یادم میاد
یا یکی می سازم
من یه دوست داشتم
که حرف زدن بلد بود
و خودش به من فهموند
که اصلا خوب نیس
اونقدر درون گرا باشم
اون موقع ها
هم اون رفیق خوبی بود
هم من
با هم تی ال چی چند داشتیم
یه بارم که 14 تموم شد
مجبورم کرد برم 141
اما حالا دیگه واسش فرق نداره
راستش حالا
دیگه حتی جرئت نمی کنم باهاش حرف بزنم
نه که اون مقصر باشه ها
آخه اصلا هیچ وقت کسی مقصر نیست
منم دیگه رفیق خوبی نیستم براش
یه وقتایی هم باهاش بد حرف می زنم
آخه هرچی کارماپلیسُ صدا می زنم
پیداش نمیشه
اونوقت حرفایی میزنم که ناراحتش میکنه
شایدم نمیکنه
نمی دونم
و این یعنی دیگه مثل قبلنا نمیشناسمش
من دوس دارم فکر کنم
آدم بدا
دوست منُ برداشتن بردن
اینم یه رباته
که فرستادن اینجا
که لو نرن
رباتشون خیلی اذیتم می کنه
می دونم که اون می پرسه
مگه من چکار کردم؟
و من چی دارم که بهش بگم
جز
هیچی
و اون واقعا هم هیچ کاری نکرده
فقط من احساس خفگی می کنم
از تصور اینکه رفیقم زیر یه عالمه آجر له بشه
آخه هربار که کنارمه
بهش که نگاه می کنم
یه دیوار بزرگُ می بینم
که دور خودش ساخته
مگه چکار کرده؟
واقعا هیچی
من که خیلی وقته ندیدمش
خیلی وقته
نه که نخوام ببینمش
خودش نمی خواد
و منم نمی تونم چیزی بهش بگم
چون دیگه نمی دونم
چی خوشحالش می کنه
چی ناراحتش می کنه
این خیلی غم انگیزه
چون این همون رفیقیه
که روزایی رو کنارم بود
که خودش بهشون میگه
گود بد دیز
من بهش گفتم به هر تصمیمی که بگیره احترام میذارم
و این کارم می کنم
اما شما هم جای من بودین
یه وقتایی دلتون می خواست
همچین رفیقی رو دوباره ببینین
و شما هم جای من بودین
از دست این دیوارایی که رفیقتونُ قایم کردن
عصبانی می شدین
ولی شاید اگه شما جای من بودین
انقد رفیقتونُ اذیت نمی کردین
یه وقتاییم آدم از خودش می پرسه
من واقعا حق دارم دخالت کنم؟
اونوقت سه تا» به تو چه» ی لعنتی تو مخش تکرار میشن
تکرار میشن
تکرار میشن
خب آدم احساس غریبی میکنه
بعد حس می کنه که
حق نداره راجع به این دوست حتی حرف بزنه
و حق نداره از این دوست بخواد که حرف بزنه
حق دخالت کردن نداره
اصلا حق نداره بگه رفیق
و اصلا هیچ حقی نداره
هیچی
هیچی
و می دونین چی خیلی وحشتناکه
می دونین چی آدمُ داغون می کنه
اینکه آدم بره اول پستش
و ببینه که
بدون اینکه حتی اون لحظه فهمیده باشه این یعنی چی
نوشته
من یه دوست داشتم
آقای کلید دار یه عالمه کلید داشت
ولی در نداشت
خب کلید در می خواد
آقای کلید دار واسه ی خودش یه در می ساخت
با یه قفل روش
ولی یه وقتایی کلیداش به دره نمی خوردن
اونوقت میشست و با هزار زحمت
یه کلید جدید می ساخت
دره رو باز که می کرد
میرفت اونورش میدید هنوز همون جاییه که بود
آخه بیچاره دیوار نداشت
می دونی که در دیوار می خواد
آقای کلید دار یاد گرفت دیوار بسازه
دیوار می ساخت
با یه در
با یه قفل
کلیدُ مینداخت توی قفل
میومد بیرون
اما باز همونجا بود
اما یه بار
که آقای کلید دار دیوارشُ ساخت
یادش رفت که توش در بذاره
اونوقت دید که یه عالمه کلید داره
با یه دیوار بزرگ
اونم بی در
آقای کلید دار بیچاره
نمی دونست که کلید چقد خطر داره
اولو سوسکی باهوشه
که غمگینه همیشه
آخه اولو دوس داره
که سوسک بالدار باشه
اون میبینه همیشه
تو رویاهاش توی خواب
پرواز کرده و رفته
تا ته این فاضلاب
حالم انقدر خوبه
که افسردم میکنه
انقدر پر شدم از یه حس خوب
که احساس خفگی می کنم
راستشُ بخوای
یه وقتایی
با خودم فکر میکنم
من اصلا چه می دونم
غم چیه، خوشی چیه
وقتی خوبم دلتنگ خستگی میشم
وقتیم حالم بده
خسته میشم
به خوشی فک میکنم
خب اگه نه غم بخوام و نه خوشی
لابد باید پایان بخوام
میون این همه غم و خوشی
یه چی میگم
بین خودمون بمونه
اگه پایان نمی خوام یه وقتایی
واسه اینه که میچسبه
تو خوشی خوش باشی و
توی غم بری تا ته خستگی
بعدشم نگاه کنی
ببینی میان میرن
و تو لذت میبری
هم از غمش
هم از خوشی
فقط
یه چیزی میپرسم
واسه ی الآن
به من بگو
این چیه
چه حسیه که نیست
باید چکارش بکنی
چیزیُ که نیست
نه میشه غرقش بشی
نه میشه نگاش کنی
نه که من بگم بده
یا خوبه
فقط میگم
تو چکارش می کنی؟
10100001010001011110
مارس 10, 2012
به این چشم ها نگاه می کنم
به چشم هایی که
از پشت هزار لبخند که هیچ
از پشت هزار قهقه
که حق غمگین بودن را ازشان می گیرند
باز خودشانند
به آسمان فکر می کنم
به ستاره هایی
که پشت این ابر های بی باران
پنهان شده اند
چقدر دلم برای درخشش آنها تنگ شده
نگاهم
به دنبال خنده های واقعیت می گردد
پس قسمت می دهم
به رفاقتمان
جوابم را
با آن لبخند کشنده نده
این خستگی تو آخر
خودت را هم که از پا در نیاورد
مرا نابود می کند
دلم یه شنونده ی خوب می خواد
اما حرفی واسه گفتن ندارم
وقتی که چیزی نپرسیدم
جوابی هم ندارم
زندگی شادی دارم
فقط نای خندیدنُ ندارم
دلم یه مچ بدون منحنی می خواد
ولی بدمم نمیاد
یه منحنی قرمز عمیقُ امتحان کنم
چند روز دیگه بیشتر نمونده
تا روزی که
حتی دیگه عددش هم درست نیست
گرچه
محاسبات جدید
اونقدرا هم سخت نیست
فقط نمی دونم
از یه روز
چی می خوام
یه حریف خوب
ارزششُ داره که بازیُ ادامه بدی
این همه خستگیُ
باید خورد یعنی؟
آخر این حالت تهوع منُ می کشه
پایستگی چیه؟
حتی انرژی هم تموم میشه
شاید برای خسته نبودن
باید شبا زود خوابید
باید خوب خوابید
خوب خوابید
تو لعنتی خسته نمیشی
اما منم دیگه تو نمیشم
و از دستت خسته میشم
آخه کدوم پایستگی؟
وقتی حتی خستگی هم پایدار نیست
00011111000000111110
فوریه 17, 2012
اون روز نشسته بودیم و به آدمایی که قدم می زدن نگاه می کردیم.
تو گفتی: احمقا.
پرسیدم: کی؟
گفتی: اینا که وقتی تو اوج یأسن یه دفعه چشاشونُ می بندن و زندگیشونُ می کنن.
گفتم: پس برن خودکشی کنن خوبه؟
گفتی: اونا هم یه دسته ی دیگن که نفهمن.
گفتم: پس میگی آدما دو دسته ان. نفهم و احمق.
گفتی: نه. فقط دو تا نه.
با لحن شوخی، مثل بازی یه مرغ دارم گفتم پس چن تا؟
با لحن خشکی گفتی تو بگو. بعد یه آهی کشیدی که انگار که تازه فهمیده باشم زمستونه از سردی هوا جا خوردم.
نگاهمُ از روی شال گردن بچه ای که دست مامانشُ گرفته بود برداشتم و بهت نگاه کردم.
گفتم چی شد؟ چرا یهو انقد غمگین شدی؟
کلمه ی غمگین تو دهنم نچرخید. یه جور خنده داری گفتمش. ولی هیچ کدوممون نخندیدیم.
اومدی یه چی بگی ولی نگفتی. آب دهنتُ قورت دادی و گفتی بستنیت آب شد.
گفتم تو این سرما؟
لبخند زدی.
.
چند سال بعد یه نفس عمیق کشیدمُ گفتم سه تا.
گفتی احمقا، نفهما و …؟
منتظر بودی که من اسم سومیُ بگم. داشتم فک میکردم. یه دفعه خودت گفتی خوش بینا.
گفتم قضاوت بی رحمانه ایه.
اینبار کلمه ی بی رحمانه درست تو دهنم نچرخید. ولی خنده دارم نبود.
گفتی آره دیگه. یهو تهِ غم آرامش میبینن.
گفتم خوب لابد هس که میبینن.
جمله ی معروفمونُ تحویلم دادی. آره دوست منم اسکیزوفرنی داره.
گفتم چرا میگی نیس؟
یه قیافه مظلومی به خودت گرفتیُ گفتی من میگم؟
خندم گرفت. دوتایی خندیدیم.
.
پرسیدی چهارتا؟
گفتم فک کنم بیشتر بشه ها.
گفتی همشُ که نمیشمریم.
گفتم خب چهارتا.
گفتی اسمش؟
یکم فکر کردم. چیزی به فکرم نرسید. گفتم نمی دونم.
زدیم زیر خنده.
چقدر چایی که بعدش خوردیم چسبید.
اونم با اون بارون بعدش.
.
اون روز یه دفعه بی مقدمه پرسیدی حالا چی؟
نگاهم خودش شبیه علامت تعجب بود.
گفتی چن تا؟
گفتم پنچ تا.
پرسیدی اسمش؟
گفتم نمی دونم.
گفتی نه.
لبخندم نزدیم چه برسه به اینکه بخندیم.
بعد هیچ کدوم اسمی نگفتیم.
از بس به همه می پریدم یه روز یکی گفت سگ. منم بهش پریدم.
گفتم تهِ غم خشونتِ.
پرسیدی و تهِ خشونت آرامش؟
گفتم آره.
گفتی چرا غمگینی؟
سعی کردم به این چرخه ی وحشتناک فکر نکنم.
.
گفتم شش تا.
سعی می کردم به چشمات نگاه نکنم.
گفتی اسمم داره؟
یکم فکر کردم. بعد گفتم یکی هس که به من میگه تلخ.
نگاهم افتاد به چشمات. گریه ام گرفت.
یه آهی کشیدی شبیه آه چند سال پیشت.
گفتی نفهم نشی.
گفتم تو این تلخی؟
گریه که کردی نابود شدم.
.
با خستگی و سردرگمی پرسیدم چن تا؟ چن تا دیگه؟
گفتی نمی دونم.
دلم تنگ همین یه کلمه بودمُ نمی دونستم. خیالم یهو راحت شد. بغلت کردم.
گفتم یعنی میگی شد هفت تا؟
گفتی نمی دونم.
خندیدم. گرچه با اون همه بغض، بی گریه نمیشد.
بعد هرچی خواستم بفهمم که چی شد، خواستم توضیحش بدم، بفهمم اینم شمرده میشه یا نه، نشد.
یه نگاهی به تو کردم. تو هم چیزی نگفتی.
اون همه آرامش نمی دونم یه دفعه از کجا پیداش شد.
.
گفتم N نامتناهیه.
گفتی آره. این همه عدد دوست داشتنی.
خندیدمُ گفتم آره. تمومم نمیشن.
بعد آروم پرسیدم شد چن تا؟
نمودار بازی
فوریه 12, 2012
گفت میشناسیش؟ نگاهش کردم و گفتم که چی؟ گفت می دونستی نگاهت خیلی شبیه نگاه اونه؟ فحشش دادم و رفتم. نمی خواست اذیتم کنه. کار دیگه ای می خواست بکنه و کرد.
نگاهش کردم و گفتم لعنتی چشمامُ پس بده. انگار که یه آینه جلوم بود. اونم به چه ترسناکی. فحش می دادم. داد می کشیدم. می گفتم چشمامُ پس بده. پس نداد. بجاش یادم داد چطوری آرامشُ تا تو چشمامم بیارم.
اصلا مهم نبود که چشمام چشمای خودم بود یا نبود. میشد باهاشون دنیایی رو خندوند. اونم تو بد ترین لحظه ها. تو دلم می گفتم لعنتی یه نگاه تو چشمام بکن. بذار خستگی از تو چشمای تو هم بره. نگاه نکرد که نکرد.
بهش زنگ زدم. نه واسه اینکه منصرفم کنه. نه حتی واسه اینکه خدافظی کنم. فقط واسه اینکه دلم می خواس باهاش حرف بزنم. جواب نداد. منتظر بودم بهم زنگ بزنه. یادم افتاد نزدیک به یه ساله که مرده.
گفتم بسه دیگه. گفت فقط چند ماه دیگه. تا تولدت صبر کن. گفتم باشه.اینم چند ماه زجر دیگه. اگه هرکی دیگه می گفت قبول نمی کردم. یاد پنج سال قبلش افتادم. چه تکرار وحشتناکی…
دیر تو چشام نگاه کرد. اینبار چشمای خودم بود. همون قدر پر از سوال، پر از شک، پر از خستگی. دیگه نمی تونستم کاری واسه خستگیاش بکنم. یاد همه آدما افتادم. یه چی مث قبل نبود. چی؟ نمی دونم.
همه چیز دوباره تکرار می شد. می خواستم باشن. اما یه چیزی بودن بین بودن و نبودن. کسی مقصر نبود. تکرار بود و تکرار. بازم لعنت به من.
رفتن آدما سخته. برگشتنشون بی معنی. نمی دونم اشتباه از کجاست. برگشتن، رفتن یا اصلا بودنشون از همون اول.
فقط یه دلیل. یه دلیل برای اینکه برم. اصلا یه دلیل برای اینکه بمونم. نبود. نبود. نبود. خسته تر از کسی بودم که توانایی فکر کردن داره. خسته تر از اونی که هیچ کاری بکنم.
هیچ وقتم آخرش نیست لعنتی …
وقتی می دونی دیگه مردنم فایده نداره
وقتی می دونی اون موقع که نفست بالا نمیاد
در آخرین لحظات
این مرگه که بهت تنفس مصنوعی میده
وقتی خودکشی برات مثل جشن تولد مسخره میشه
وقتی برای خنده هات گریه می کنی
و به گریه هات می خندی
وقتی حتی قبل از فکر کردن خستگی رو حس می کنی
وقتی می خوای شبا آرزو کنی که صبح بیدار نشی
ولی آرزو کردنُ بلد نیستی
وقتی صبحتُ قبل باز کردن چشات با فحش شروع می کنی
ولی نمی دونی به کی داری فحش میدی
وقتی بین ناراحتی و شادیت فرقی نیست
وقتی به چشمای بی حس خودت نگاه می کنی
و شُکّه نمیشی
وقتی هیچ راهی نیست
اما نمی تونی هم بمونی
باید چیکار کنی؟